تبليغاتX
حرفــــهايي از جنـــــــس نگــــفتــن

حرفــــهايي از جنـــــــس نگــــفتــن

حرفهايي هســت براي نگفتـــن و ارزش عمیق هرکــس به اندازه ي حــرف هايي اســـت که براي نگفتــــن دارد

fog3005h5gypwcewqpt.jpg

 

سپندارمذگانتان همایون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 10:31  توسط tah sigar 

فیزیک 5/0 ، هـــــــــــــا ا ا ا ا ؟!

 

همه بچه های کلاس وسط کلاس حلقه زده بودیم داشتیم با هم " چام چام " بازی میکردیم!

هرکی خراب میکرد OUT میشد!

ما چند تایی که مونده بودیم ، قرار بود با هم 2 به 2 بازی کنیم ببینیم کی آخرش میبره !

من و فروغ و مهین مونده بودیم !

با مهین بازی کردم تو 50 ثانیه اول دستاش تو هم رفت

نوبت من و فروغ شد .......

داشتیم با هم بازی میکردیم یهـــــــــــــــو

چشمتون روزه بد نبینه ....

معلم فیزیکمون اومد تو کلاس نمیدونین من و فروغ چجوری پَریدیم سره جاهامون

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

معلم فیزیکمون

 

خُب عرضم به خدمتتون که .......

این معلم فیزیک ِ ما کلا بَلد نیست بخنده ........

همیشه اخـــــــــــــمو تشریف داره !

مِثِ  " فنــــــــــدق " !

مام در حَقش کوتاهی نمیکنیم تا میتونیم ، سره کارش میزاریم و حالشو میگیریم .........

الـــــــــــبــــــــتــــــــــه ...

بماند که چجوری و با چه ترفند های خبیسانه ای .......

( بد آموزی داره بگم ) سره کلاس پیش میاد دیگه با حرفایی که میزنه و شکلایی که تو کتاب ای درس ِ سوم دبیرستان وجود داره که متاسفانه بد آموزی هم دارن!

خب بگذریم ...

این دبیر ِ محترم و گُل و گلابِ ما جلسه ی قبل امتحان گرفته بود و من هم که خوشبختانه یا شاید هم بدبختانه نخونده بودم ! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  ( مگه کی خونده بود؟؟؟؟؟؟؟!)

اینو خوب اومدی !

هیشکـــــــــــــــــــــــــــــی .......

 

درسشو داد!( خدا ازش نگذره اینقده تند میگه که با یه F14هم نمیشه دنبالش کرد!دست ِ همه کَج و کیل میشه موقع نوشتن )

خلاصــــــــــــــــــــــــه !

درسشو داد و نوبت رسید به اینکه ورقه ها رو بده !

 

نفره اول : لیلا 5/10 ! ( خانـــــــــــــــــــــم !!!!!!!!!!!!)

 معلم ِ اخمـــــــــو : از 15 نمره است دختر بشین !

نفره دوم : ساناز : 5/0 ! ( خوش و خُرم رفت نشست سره جاش )

نفره سوم : آزی .......  ( 5 خانم ما عُذرمون موجهه با (برنارد : مدریمون ) رفته بودیم نمایشگاه !

 

آزی کلا بچه ی فعالیه !.........

نفره چهارم : شبیلی :  ( 7 میدونستم خب منم نخونده بودم )!

 

نفره ....

 

نفره دوازدهم : سارا : ( 5/0 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هــــــــــــــاااااااااا؟؟؟!Peppy

بابا من که 1 دونه سوال جواب داده بودم ! چرا نیم ؟!

رفتم ورقمو گرفتم !

یه نگا کردم دیدم اون سوالی که من جواب داده بودم 1 نمره داره!

گفتم : خــــــــــــــــــــــــــانم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ما 1  میشیم چرا نیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ورقمو گرفت اون سوالی که ازش 5/0 نمره گرفته بودمو نشونم داد !

گفتم اینو نگا کن ، اینم جواب دادم میشم 5/1 !( لازم به ذکره که بگم  من تموم مدت امتحان داشتم مینوشتم ولی 1 داشتم داستان کوتاهامو کامل میکردم )

یهـــــــــــــــــــــــــــــو معلم ِ گُل و گلابمون زد زیره خنده !تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نگاه ها همه خیره شده بود سمت ِ معلمی که هیچوقت نمیخندید !

خودش جا خورد ، قیافش شبیه تهجب شده بود وقتی فهمید داره میخنده !

یه نگاه بهم انداخت نُمرمو درست کرد ، گفت : خوشحال باش !

گفتم : توام نمیگفتی خوشحال بودم !

ایـــــــــــــــــــش بچه ....زو !........

 

یهــــــــــــــــو کلاس از خنده منفجر شد!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 

منم خوش و خُرم رفتم سره جام نشستم!

 

بچه ها همه میگفتن دَمت سارا کلی روحیمون شاد شد، تو کاری کردی که هیچکس تو عمرش نکرده بود !

 

خلاصــــــــــــــــــــه ...

 

آزی  اجازه گرفت بریم بیرون یه آب و هوایی تازه کنیم ........

رفتیم پایین تو سالن 1 خانمه ای رو دیدیم به آزی گفتم چقد گیافش آشناس آزیم همینو گفت !

بهش گفتم : خانم شما چه آشنایید ، میشناسمتون؟!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گفت : شمام آشنایید دانش آموزای خودم بودید سالِ ِ اول !

گفتم : آره ه ه ه ه ه ه ه ه !

دبیره ورزش بود سال ِ اول تو مدرسمون!

البته دبیره ما نه دبیره آزی اینا بود !

بهش گفتم کجایید؟خوش میگذره ؟!همچین لوووووووووووووس گفت آره !

من که اینجا نیستم رفتم کرج ، دانشگاه تهرانم درس میخونم !

گفتم : ...........

حالا مثلا چی ، که اینا رو میگی ؟! ( تو دلم گفتم ) ........

بعد اون کُلای تابلوش گذاشت سرش گفت سرده دیگه من برم !

بعدم گذاشت رفت !

مام تمومه مدت تا رسیدیم تو کلاس داشتیم به قیافه تابیلش میخندیدیم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کاریکاتوری بود خدایی واس خودش!

 

اینم عکسش ، البته حوصله نداشتم زیاد خوشکلش کنم فقط خواستم ترکیب رنگو ببینین حال کنین !تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 hzc0ns7tha49vwhadx9.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:44  توسط tah sigar  | 

دهه فجر مبارک

 

 

امروز تو مدرسه جشن داشتیم ( دهه ی فجر مبارک )

آقا از اون سرش تا اون تهش ما فقط میخندیدیم !

برنارد (مدیرمون) اومد سخنرانی کنه ، هنوز شروع نکرده بود ، گفتم : تکبیــــــــــــر

آقا نمیدونی چـِها کردیم امروز....

همیشه موقع پذیرایی مث ِ آپاچیا با  آزی و شَبیلی حمله میکردیم  ، امروز دیگه دستمونو خوندن

همیشه اندازه 5 نفر بر میداشتیم بعد میرفتیم تو کلاس تو سرو کله همدیگه میزدیمشون ، بقیه رَم پَرت میکردیم تو سره بچه ها تو حیات ( چقد دلشون شاد میشد ، از آسمون بارون ِ کیک و آبمیوه میومد)

ولی ایندفعه به خودمونم نرسید

جشن به حمدالله تموم شد و ...

داشتیم تو سوله یخ میزدیم خدایی !

10،12 تا از این خرای گنده ی آموزش پرورشم اومده بودن ، من که همش محوه یکیشون بودم

بیچاره خوابیده بود تموم ِ مدت دسش زیره چونَش بود هی تالاپی از زیره دسش دَر میرفت از خواب میپرید!

 

خلاصــــــــــــــــــــــــــه ...

 

جشن تمو شد و ما رفتیم تو کلاس !

داشتیم میزدیم و میرقصیدیم ، اصن تو حال ِ خودمون بودیم ناجور ...

آزی دسته منو گرفته بود داشتیم با هم سالسا میرقصیدیم ، دستم تو هوا بود که ....

چشتون روزه بد نبینه!

آقا دبیر عربیمون اومد تو کلاس ، آزی منو گرفت نیفتم !

دبیرمون خیلی ماه ِ اصن به روش نیاورد!

رفت نشست سره جاش لیستاشو کامل کرد !

مام که سواستفاده در حده لالیگا !

زدیم تو کاره جُک و سره کار گذاشتن ِ گاگولای کلاس !

قاه قاهم میخندیدیم

و .......

دیگه بقیش به درد شما نمیخوره .....

بحث کشیده شد به خوشبختی ما دخترای گُل ِ کلاس و .....

البته با معلممون !

 

 

Ps :

کلا امروز کلی صفا کردیم از درس و اینام خبری نبود !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 12:27  توسط tah sigar  | 

حسین پناهی

 

 

به جز تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام ، حتی عشق را

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...

 

حق به شب بو بدهم...

 

 

و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!

 

و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!

 

زندگی باید كرد...

 

و بدانم كه شبی خواهم رفت...

 

و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی ...

 

 

 ps:

 

خیلی این شعر و دوس دارم

فک کنم از مجموعه " چشم چپ سگش" باشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 17:28  توسط tah sigar  | 

هوای ابری

 

بغض های مرطوب مرا باور کن ...
این باران نیست که میبارد!
صدای خسته ی قلب من است که چشمان اسمان بیرون میریزد!

 

این چند روزه آسمون همش دلش گرفته بود !
هواش ابری بود، سرد و مه گرفته!
عین دل من ...
دل من که همیشه گرفته است!!!!!!!!
 فندق بهم گفت :

(( تو همیشه گرفتی .... باریدی... اما نفهمیدی بالا تر از باریدنم هست!من شکستم!))

من هم گرفتمم ... هم باریدم، هم تو  منو، قلبمو، احساسمو ، وجودمو شکستی ، خورد و خاکشیرش کردی!

ترک های قلبم شکست تو بوده!

ا ه ه ه ه ه ه ه ه ....
بخدا دیگه نمیخوام از این حرفا بزنم ولی خودت نمیزاری!
من دیگه با خیلی چیزا دارم کنار میام !
مهم تره همه اینه که با خودم کنار اومدم!
ولی تو بازم دنباله بهونه ای و دنبال فرصت واسه دعوا و جر و بحث !
یادته گفتم : زمان همیشه از آن ما نیس؟! گفتی حالو دریاب؟!
پس چرا بازم داری به گذشته فک میکنی و گند زدی به همه چی؟!
راستی ...
بخدا من دارم همه سعیمو میکنم خودم باشم ولی نمیدونم تو چرا اینجوری فکر میکنی!
من خودمم ولی این چند وقت اینقده فشار عصبی روم بود که خیلی عصبی شده بودم!
 نه فقط واس خاطره تو واس خاطر خیلی چیزا که مهم تره همش این بود که امتحانامو گند زدم!
واسه همین بخاطر اینکه خیلی چیزا رو بهشون فکر نکنم غــــــــــــــــــــــــرق شدم تو شعرا و متنام !
این چند وقت همه زندگیم وقف خوندن و نوشتن شده بود!
نه کارایی که باید روشون تمرکز داشته باشم ( درس و مدرسه) !


من غرق در نوشتن بودم و تو ...


دیگه دوس ندارم راجع به کسی قضاوت کنم ، اصن به من چه که تو داشتی چیکار میکردی؟!
خودت میخوای دیگه بهت کاری نداشته باشم ، خودت اینجوری راحت تری!

بسـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـه !

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

دلم یه عالمه بــ ـ ـ ـ ـارون میخواد!
اینقده دیروز هوا 2 نفره بود که نگو!
ولی من دیگه نه تو رو دارم و نه میتونم پیش خودم تجسمت کنم!
دلم دریا میخواد ...
دلم آرامش میخواد و همه ی روزایی که گذشت و من ازشون استفاده ی درستی نکردم!
کاش میشد زمانو برگردوند عقب!
همیشه دوس داشتم ساعت برنارد مال من میبود!!!!!
اونوقت میشد بدون اینکه کسی بفهمه هرچی رو که گند زدم بهش درست کنم و هیچکی هیچی نفهمه!


کاش هنوز بچه بودمو خیلی چیزا رو تجربه نمیکردم!

من الان فقط واسه هضم این همه خراب کاری نیاز دارم به آرامش !
و  فقط میتونم کنار دریا به اون آرامشی که باید برسم!
اونم نه هر دریایی فقط دریا عمـ ـ ـ ــان!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 18:28  توسط tah sigar  | 

 

مهتـــــــــــــــابــــــــی اتـــــاقـــــــم صاعقــــــــــــه میزنــــــــــد...
و چشــــــــــمانم بـــــــــارانی میبارند ، بهــــــــــاری...
دستی تکان میدهی از ســــــــــره عــــــــــادت و شـــــــاید هـــــــــم کمــــــــــــی اجباری!

 به سلامــــــــــــــت ...


امـــــــــــا ...


                                    اینگونه خداحـــــــــــــافظـــــــــــــی نمیکــــــــنند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:47  توسط tah sigar 

1 تجـــــــــــــربـــــــه ي تــــــــــــــرش

 

ميخواستم فکر کنم ، تو شلوغي ، تو گيجي ، تو مخ مشغوليام!
- مگه ميشه؟!
نــــه نشد !
واسه همين 1 تيغ برداشتمو گرفتم دستم!
تيغو بردم نزديک دستم ...
جرات نداشتم بگيرمش نزديک شاهرگم!
گرفتمش بالا تر نزديک بازوم!
چشامو بستم!
دندونامو تا تونستم فشردم به هم !
چشامو که باز کردم ديدم تيغ تا نصفه تو دستمه!
کشيدمش بيرون ...
خونا از زخمي که دهن باز کرده بود ميچکيد رو زمين!
سرم گيج رفت ...
                    نگام تـ ـ ـ ـار شد ...
تنها کاري که ميتونستم بکنم اين بود که دستمو بگيرم به ديوار تا حداقل جلوي افتادنمو بگيرم!
نشستم رو زمين ...


چيزي نميديدم جز ...

سيـ ـ ـ ـاهي
                   تاريـ ـ ـ ـکي
                                     تبـ ـ ـ ـاهي

                                                              ...


هيچي نميشنيدم جز صداي سوتي که داشت تو راهروهاي خالي مغزم ميپيچيد ...
داشت ديوونم ميکرد ...
انگاري 1 قطاري که از ريل خارج شده بود ميخواست از روم ردشه!
داشت با صداي سوتش بهم ميگفت:
مگه نميبيني؟!
من از ريل خارج شدم ، دارم از روت رد ميشم ...
اونجا بود که به خودم اومدم!!!!!
فهميدم فقط  آدما  نيستن که از مسير خارج ميشن!
اون قطـ ـ ـ ـ ـ ـار هم تو مسيرش نبود!
فهميدم که به وجود اومدن هر چيزي توش يه حکمته!
حتي اون سـ ـ ـ ـ ـوت ...
فهميدم اون سوت يه زنگ خطر بود ، شايدم يجور هشدار که بهم بفهمونه
هنوز وقتش نيست قطار از روم ردشـــــــــــــه!!!!

:.:.:.:.:.:.:.:.:.:


اين نوشته تجربه ي تيغ بازي من بود ، ولي اينقد قشنگ بود که واسش نوشتم!
اين زخم حالا ديگه شده پسره من اسمشو گذاشتم روهام!
ولي هر چند وقت يه بار همه وجودمو با دردش ياد اون شب مياره!
ردشم واسه همیشه رو دستم میمونه!
اين نوشته همه احساسه لحظه به لحظه ي اون شبه منو تداعي ميکنه!
اميدوارم بتونيد درکش کنيد!

 

   ps

 - راستی بگم این قضیه مال ۱ سال پیشه!

نخواستم کسی واسم دل بسوزونه!

فقط متنمو دوس داشتم خواستم بذارمش !

 

 - قبلا هم گفتمُ :

اسم وبم  حرفهایی از جنس نگفتن (حرفهایی رو که هیچ جا نمیتونم بگم اینجا میگم!)

(همیـــــــــن)!


پس نگو حرفات کلیشه ایه!
هیچکی اینجور تجربه ها رو همه جا جار نمیزنه!


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 18:27  توسط tah sigar  | 

مـــــــــــــــرا بــبــــــــــــــوس ...

                          

                                               ... مـــــــــــــــرا بــبــــــــــــــوس

 

            بــــــرای آخرین بـــــــــــــــــــار ...

 

 
                                        بگـــــــــــــــــــــــــــــــو خـــدا نگــــــــهــــــــــــــــــــــــــــدار ...

 

mp13ddfnn7fcvphc4ct.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 21:49  توسط tah sigar 

مرگ من ...

 

 

 

 

0wqenct7fhf5fguzoi0.jpg

نفس کشیدن برام سخت شده ...

این لحظه ها لحظه های آخر بودنمه!

نفسات سنگینی میکنه روی گلوم!

داره روش فشار میاره...

احساس خفگی میکنم ...

 

تو بیرحمانه به من نزدیک میشی ...

داغی تنتو روی تن سرد و بی جونم حس میکنم ...

گور گرفتم ...

چه داغی تو ...

تو این تاریکی رویا چشاتو میبینم که دارن برق میزنن!

یعنی این درخشش چیه که تو نگاهته؟!

تو اون تاریکی فقط نوره ماهو میدیدم که ...

... سایه ی تو نور ماهو هم از من دریغ کرد!

آروم ...

خیلی آروم صورتتو به صورتم نزدیک میکنی ...

چه تند نفس میکشی ...

با داغی نفسات صورتمم گور گرفت ...

تو با لبای زخمیت یه بوسه از لبای خشک و ترک خورده ی من میگیری و ...

و من ...

                                              

                                                   آروم میمیرم ...!


delndwpitnyn723wo8a4.jpg  

 

این از متنهای خودمه!

نابستون نوشته بودمش ولی خب گفتم الان بزارمش !

خیلی دوسش دارم!

امیدوارم خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 20:37  توسط tah sigar  | 

دعــــــــــــــــــــوت


الان داشتم فیلم دعوتو میدیدم!
ما هممون یه روزی دعوت شدیم به این دنیای کثیف و خاکستری!
اما چجوری؟!
مهم اینه که نوع دعوتمون چجوری بوده!
خیلی محترمانه و با کارت ؟!
یا نه فقط بهمون خبر دادن و گفتن بیایم،  یهویی و بی هیج مقدمه ای!؟
مثلا خوده من !
من که دعوتم همینجوری بوده یهویی بهم خبر دادن که مسافرم!
آخه مامانم همیشه میگه :
ما که نمیخواستیمت یهویی شد ، ناخواسته بودی!
یه عمره دارن اینو تو گوشم میخونن که اونا به میل خودشون دعوتم نکردن!!!!
من یه بچه ی ناخواسته بودم!


نمیدونم چی بگم ...


خیلی فیلمش قشنگ بود ، یعنی من خوشم اومد !
حداقل بهم یاد داد که تو زندگی خودم اگه قراره من میزبان باشم چجوری اون مهمون کوچولو رو دعوت کنم!
آخه میدونی هرکسی واس خودش یه شخصیتی داره دیگه!
اگه از همون اول بخواییم با اون مهمون کوچولو بد رفتار کنیم و بهش احترام نزاریم ، اونم از بودنش دل سرد میشه و بودنو نمیپذیره و باقی عمرشو بی انگیزه زندگی میکنه...
پیش خودش میگه حالا که میزبانم دعوتمو قبول نداره من چرا باید بمونم؟!
اون بیچاره هم میشه یکی مث من!

هــــــــــــــــی روزگار

بعضیا با هزار جور خواهشو تمنا میان تو این دنیا ...
بعضیا رو پرت میکنن از اون دنیا ...

نمیدونم دیگه چجوری ادامه بدم!
فقط حتما فیلم دعوت رو ببینین!

اینم برای کوچولوی من که اگه قراره یه روزی بیاد بدونه من از الان دعوتش کردم با همه ی بدی های این دنیا پس بهت قول میدم یه میزبان خوب باشم : میدونم تو هم خیلی دوستم داری


اگر تو بمانی و کودکی ، ماه را چلچراغ اتاق میکنم !
تا همیشه ی کودکی ها راهمان را روشن کند و ستاره می پاشیم راه بی انتها را ...

 

 ptuu0jkaeafm88tavlod.jpg

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 15:19  توسط tah sigar  |